تبلیغات
گذر از معنا - مطالب مهر 1389
گذر از معنا
 
پنجشنبه 22 مهر 1389 :: نویسنده : رها


برایم هر بار از زهد نسخه می پیچد
و در سر کسی که در سایه روشن ِ خاکستری زندگی می کند وعده خیالی سپید ترین سپید را می پروراند، راه نجات موعودش را
اگر راه نجات این بود، سالها قبل امدادی برای خودش آمده بود و قلبش را حداقل جلا داده بود. 
زمانِ مرا می کُشد به سرگرمی با کلاف کاموایش که به جای حبل المتین جایش زده.
می گوید چنگ بزن به این کلاف اما من مبدا این کلاف سردرگمش را نمی بینم.
تیشه برداشته ام به ریشه این موهومات می زنم، زهد خشکش را پیشکش می کند با نقل و نبات و تئوری احتمال

حاشا!
من می خواهم زندگی کنم!

بالاخره یک روزی برایش از  زندگی نسخه می پیچم. 






نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


سه شنبه 20 مهر 1389 :: نویسنده : رها



انگار که زمان، این بعد چهارم، ریسمانی باشد که حالا دور گردن من پیچیده شده و یک انتهای آن به منتهای بینهایت درغرب کشیده می شود و سمت دیگر ریسمان به منتهای بینهایت در شرق، اما من جان نمی دهم! خفه نمی شوم! فقط ایستاده ام، لبخند می زنم و خون بالا می آورم از خونمردگی گلویم.
بعد فکر می کنم که اگر حرکت کنم، اگر کاری انجام دهم وجود ریسمان را فراموش می کنم اما به محض شروع، طناب بیشتر کشیده میشود و این بار صورتم کبود می شود.
هر بار باید یک امید بسازم، یک رویا بسازم تا نفسی تازه کنم اما این زمان هیج میانبری ندارد.
وقتی در یک زمان اشتباهی گیر افتاده باشی، هر چقدر هم که آدمها درست باشند، همه چیز اشتباهی می شود. وقتی می گویم همه چیز یعنی حتی بیشتر از همه چیز هم امکان دارد!
انگار که در طوقه یک گراف گیر افتاده باشی،  لازمان و لامکان، اما عمرت بگذرد و تمام تلاشهایت هیچ باشد، چرا که هیچ کس طوقه را در درجه گراف حساب نمی کند. حالا کو تا یک کسی بیاید و فهم ماتریسی داشته باشد و بگوید حداقل وجود تو در این طوقه باعث شد قطر اصلی ماتریس صفر نباشد. اصلا شاید ماتریس ها تا ابد به حساب نیایند...
بعد گاهی هم پیش می آید که از افکار خودت وحشت کنی، اما همزمان به خودت بخندی و بگویی شاید عملی شان کنم و بعد بیشتر از خودت وحشت کنی. بعد برای دور شدن از وحشت دعا کنی که بالاخره به زمان درست با آدمهای درست برسی، حداقل اینطوری جای طناب بر روی گردن نمی ماند.

آخر سر هم بفهمی زن که باشی، این طناب بیشتر کشیده می شود، بیشتر میگذرد این بعد چهارم از عمق وجود تو....

بالاخره یک روزی یا تو این طناب را پاره میکنی یا طناب سر تو را می برد. در هر دو حالت اتفاق خوبی افتاده است به اسم رهایی!
بعد آن شعر را زمزمه کنی که "ما گر زسر بریده می ترسیدیم....در محفل عاشقان نمی رقصیدیم" و شوق فکر کردن به رهایی آنقدر زیاد باشد که دیگر مجالی برای لعنت فرستادن به خودت برای قبول بار مسئولیت وجود نداشته باشد.







نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


جمعه 9 مهر 1389 :: نویسنده : رها




حالم خوب نیست
بنابر دلایل واضحی که روحم را خراش می دهند.....
از ساعت 11 شب چراغ را خاموش کردم و فکر می کنم ....بعد بغضی که هیچ وقت تازگی اش را از دست نمی دهد گلویم را می فشارد و نفسم بند می آید. دیگر نمی توانم جلو این بغض های بی امان مقامت کنم، آخر به خودم یاد داده ام در بدترین شرایط جلوی بقیه لبخند بزنم، بگویم و بخندم و این مقاومت به خلوتم هم سرایت کرده.....اما بالاخره میشکند و گریه می کنم تا دو ساعت بعد نیمه شب...و بعد دیگر یادم نیست....خواب می بینم. به دیدن خوابهای عجیب و غریب عادت دارم. خوابهایی که به قول  زینب  پر از تصویرسازی هستند و من هم همیشه پی تعبیرشان ...
قرار بود از خوابهایم برای کسی دیگر نگویم اما این بار به سبک خوابهای قبل نبود. مفهوم طنزی داشت.
خواب دیدم در  جلسه ای هستم که اتاقش پر از نور است. یک نور دلنشین. و علت برگزاری جلسه، بررسی علت این بود که چرا هیچ چیز در دنیا سر جایش نیست؟
در کل سوال مهمی است!
و من مامور شدم و فرد مسئول  این امر مهم را که سالها رفته بود کنج خلوت گزیده بود و به خلسه رفته بود را پیدا کردم. بنده خدا آخرین بار فکر کرده بود که کار دنیا بر روی روال است و به  وجود او نیازی نیست و رفته بود دنبال کار خودش. مردی بود جوان، عینکی با موهای قهوه ای تیره و یک پلیور قرمز به تن داشت. شوکه شده بود از اوضاع فعلی و قرار شد که بچسبد به کارش و امورات  دنیا را انسجام بدهد.

شاید خنده دار باشد اما نمی توانم امیدی که در خواب در وجودم بود را توصیف کنم....











نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


جمعه 2 مهر 1389 :: نویسنده : رها


 

 

پائیز دوست داشتی هم اومد.

حالا میشه دستهامو بذارم تو جیبمو سرمو بندازم پایین و برم بیرون برای قدم زدن های طولانی. کلی فکر کنم وآخرش همه فکرها رو از سرم بریزم بیرون و فقط به صدای خش خش برگهای زیر پام گوش کنم. اگر بارون هم بباره، بلند خواهم گفت پادشاه فصلها، پائیز! با تمام وجودم نفس بکشم وبوی پائیزو حس کنم و بروم زیر درختهای جادوییم در انتهای خیابون بایستم و مردم رو نگاه کنم که چطور می دوند تا خیس نشن. بعد تو دلم بگم مگه قراره چند تا پائیز قشنگ دیگه رو ببینید، یک لحظه از این همه هیاهو بیرون بیایید لطفا!

 

وبعد سربالایی خیابون رو بالا بیامو به قلبم فکر کنم. به اینکه تا حالا هیچ کس صاحبش نشده. نتونستم انتخاب کنم. اما بالاخره یک روزی در قلبم رو باز خواهم کرد.  چندان علاقه ای به عیان کردن احساساتم در اینجا ندارم اما حالا که سربالایی رو دارم بالا میام ضربان قلبم تند تر شده و خودش میخواست که حرف بزنه. خود قلبم میگه به وقتش! من هم به حرفش گوش میکنم. امیدوارم که غافلگیرم نکنه ویکهو وقتش همین فردا باشه. به هر حال الخیر فی ما وقع...هر چه پیش آید خوش آید...

 

کمی میام بالاتر و به  چهار حفره ای که درون قلبم هست فکر کنم. مثل چهار گوشه خانه خدا...به این فکر می کنم که چند بار خدا رو گم کردم...نمی فهمیدم کجاست... داره چی کار میکنه...از من چه توقعی داره....باید بفهمم هر چند که  شاید

 ...کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

 که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم...*

به این فکر میکنم که خدا دل آدمی رو به چهار نام خوانده: صدر، قلب، فواد، لُب و هر کدام رو ظرف چیز با ارزشی قرار داده، لب ظرف توحید است و فواد ظرف معرفت و قلب ظرف ایمان و صدر ظرف اسلام

قلب سرچشمه ایمان هست. شاید ریشه گم کردن ها و گم شدن ها باورهای اشتباهم بوده که حالا باید دونه دونه بگردم و پیداشون کنم و باهاشون سرو کله بزنم تا به یقین برسم...می دونم که سلامت قلب چهار مرحله داره: که باید از شک، هوی و هوس گمراه کننده، عجب و ریا،  یاد ماسوی حفظش کنم. که اگه تلاشم رو بکنم، به بیراهه نمیرم...ازدرون قلبم راهنمایی میشم...

گفته شده خدایی که در آسمانها و زمین  نمیگنجد تنها در قلب انسان مومن می گنجد. باید بیشتر مواظب دلم باشم که پاک باشه...پاکِ پاک...

اونوقت باید کاری کنم که عقلم از راه قلبم بگذره... تا که درست ترین تصمیم ها رو بگیرم. تا که بهترین انتخاب رو بکنم...

 

 

------------------------------------------

* سهراب سپهری

 





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد..............


____________________________________________________________________________

************
***************************

*****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ******

مدیر وبلاگ : رها

آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :